قسمت سوم(قسمت آخر)
مرسل به طور روشن ظهيرالدين را در نظر مجسم می کند که در را می گشايد و از در وارد می شود . مرسل قوچ را جلوي پاي نخستين فرزند خود به زمين می زند و قربان می کند آه ، چه خوب می شد اگر زودتر می آمد...
- غيبعلی !
- بله ، استاد !
- غيبعلی ، چرا تمام کارهاي دنيا بر عکس است ؟ ..
- بله ، استاد ، بله ! ..
خود مرسل شروع به دميدن کرد . جرقه آتشی از کوره روي پاي غيبعلی افتاد و انگشتش را سوزاند . پسرک پاي خود را با دست محکم گرفت و روي پاي ديگر شروع به پريدن کرد .
- چه شد غيبعلی ؟
- سوختم ، استاد ، سوختم !
- آخر مگر با کفش باز هم می شود آهنگري کرد ؟ بر شيطان لعنت ! ..
غيبعلی آرام گرفت ، نگاهی پوزش آميز به استاد مرسل انداخت و گفت :
- استاد ، امروز من کمی زودتر می روم . باز هم بايد براي مادر دوا بخرم .
- مگر مادرت هنوز خوب نشده است ؟
- نخير ، استاد ، نخير !
- عيب ندارد ، برو ... خدا او را شفا بدهد !
در همين آن نهمين پسر مرسل مثل تير به داخل کارگاه پريد و گفت :
- پاپا ، مژده بده ! ظهيرالدين آمده است !
- هر مژده اي بخواهی می دهم ! غيبعلی ، من رفتم ! دکان را جمع و جور کن ، بعد برو دنبال دوا براي مادرت ...
مرسل پيشبند خود را باز کرد ، به گوشه اي انداخت و خطاب به پسر خود گفت :
- يک تاکسی صدا کن .
- پدر جان ، حالا نمی شود تاکسی پيدا کرد .
- چرا نمی شود ؟
- براي اينکه امروز مسابقه فوتبال است .
- بر شيطان لعنت ! .. حالا همه چيز را به ظهيرالدين می گويم . او برادر فوتباليست تو را يک گوشمالی حسابی می دهد ! ..
نهمين پسر لبخند زد .
پدر و پسر کنار جوي خيابان راه می رفتند . مرسل بسيار عجله داشت . می خواست هر چه زودتر پسر خود را ببيند در راه خانه پيش خود فکر می کرد از در عقب به حياط می روم . شاخهاي قوچ را می گيرم و پيش پاي پسرم سر می برم . بعد يک ماه تمام صحبت خواهيم کرد يک ماشين ولگاي آبی رنگ ايستاد ، جوانی نيرومند سر خود را بيرون آورد و گفت :
-عمو مرسل ، اگر به مسابقه فوتبال می رويد ، بفرماييد سوار بشويد .
- چه فوتبالی ! اگر می توانی ما را تا خانه ببر .
جوان نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
- چه می شود کرد ، بفرماييد سوار شويد . آخر شما پدر توفيق هستيد ...
اگر اين حرف را موقع ديگري به مرسل می زدند ، سوار ماشين نمی شد ، ولی حالا می خواست هر چه زودتر ظهيرالدين را ببيند .
- استاد ، اگر پسر شما يک گل بزند ، من يک مهمانی بزرگ خواهم برد .
- کاش اين آخرين گلش باشد !
- چرا ، استاد ؟
- از امروز به بعد ديگر او را دنبال توپ نخواهيد ديد . تله گذار آمده است !
- چه تله اي ، استاد ؟
- اگر خدا بخواهد می بينيد .
به خانه رسيدند . مرسل به طرف در عقب حياط رفت . ظهيرالدين در باغ قدم می زد . همينکه پدر خود را ديد بطرف او دويد . آنها يکديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند .
مرسل خود را از آغوش پسرش بيرون آورد تا برود قوچ را سر ببرد . اما ظهيرالدين نگذاشت و گفت :
- لازم نيست ، پدر جان ! زود لباست را عوض کن برويم .
- کجا برويم ؟
- به مسابقه فوتبال .
- کجا ؟ !
- به مسابقه فوتبال ، پدر جان ! من می بايست دو روز ديرتر می آمدم . به خاطر اين مسابقه دو روز زودتر با هواپيما آمدم . می خواهم ببينم برادرم چطور بازي می کند .
مرسل باور نمی کرد که گوشش درست شنيده است . با حيرت و تعجب پلکهاي خود را به هم می زد .
- چرا ايستاده اي پدر جان ؟ زودتر برو لباست را عوض کن ...
مرسل پیش خود فکر کرد: وقتی ديدي همه ديوانه شده اند ، تو هم ديوانه بشو ..
- زهرا ، آي زهرا ! آن کت و شلوار مرا بيار !
- اي مرد ، توي اين هواي گرم چه کت و شلواري ؟!
- بيار! بايد بپوشم .
- کت و شلواري را که سی سال پيش دوخته اي ، حالا می خواهی بپوشی ؟ !
- بده ، می خواهم بپوشم !
زن مرسل کت و شلوار را که بوي نفتالين می داد ، از صندوق بيرون آورد و مشغول اتو کردن آن شد . در اين ضمن مرسل دستهاي خود را به سنگهاي لب حوض می ماليد و می شست . پيراهن سفيدي پوشيد . کت و شلوار ، با آن شلوار کاملاً تنگ ، خيلی خوب به عمو مرسل می
آمد. پسر کنسولش به شوخی گفت :
- پدر جان ، کت و شلوار تو درست مثل کت و شلوار ژيگولوهاست !
استاد مرسل به اطراف نگاه کرد تا ببيند زنش در آن نزديکيها نيست . وقتی يقين کرد که زهرا خاله نيست ، با شيظنت به پسر خود چشمک زد و گفت :
- اين کت و شلوار سرگذشت طويل و درازي دارد . اين کت و شلوار را مرحوم مشهدي براي من دوخت ... مرحوم کربلايی يعقوب چند بار مرا براي کيف و گردش به تفليس برد . اين کت و شلوار را براي من دوختند تا با آن به تفليس بروم ... من حاضرم ، پسر جان .
آنها سوار تاکسی اي که نهمين پسر استاد مرسل صدا کرده بود، شدند .
مرسل با خود فکر می کرد که با اينکه به مسابقه فوتبال می رود ، ولی شب حتماً با پسر کنسولش راجع به توفيق صحبت خواهد کرد .
براي آنکه داخل ورزشگاه بشوند ، مجبور شدند در صف درازي بايستند . مرسل تعجب می می کرد پروردگارا ، چقدر آدم اينجاست ! پزشکها اينجا هستند ، سلمانيها اينجا هستند رؤساي فروشگاهها اينجا هستند . حتی همه پاسبانها هم اينجا هستند ناگهان مرسل در ميان توده مردم غيبعلی را ديد که می کوشيد بدون رعايت نوبت وارد ورزشگاه بشود .
- غيبعلی !
- بله ، استاد !
- غيبعلی ! مگراينجا دواخانه است ؟ ! مگر دواي مادر بيمار تو را اينجا می فروشند ؟ !
غيبعلی با تعجب به کت و شلوار پلو خوري استاد نگاه کرد و گفت :
- استاد ، مادرم بيمار نيست ، من بيمارم ، همه آدمهايی که اينجا می بينيد ، بيمارند . انشاالله ، اين بيماري به شما هم سرايت می کند !
- خفه شو ، غيبعلی ، بيا با ما برويم .
- استاد ، به محض اينکه وارد شديد ، خواهيد ديد که اين بيماري چقدر مسري است !
در ورزشگاه جاي سوزن انداختن نبود . همه به مرسل و پسرانش تعارف می کردند که پهلوي آنها بنشينند . نهمين پسرش کسانی را که کمی بالاتر نشسته بودند ، نشان داد و گفت :
- پاپا ، نگاه کن ، بزرگان شهر ما هم اين بيماري را دارند .
پدر و پسران در نزديک تريبون مرکزي نشستند . به شروع مسابقه خيلی کم مانده بود .بيست و دو جوان با پيراهنهاي ورزش آبی و سرخ به ميدان آمدند و توپ را به هم پاس می دادند .
نهمين پسر مرسل جوانی را که روي پيراهن ورزش او شماره 7نوشته بود ، نشان داد و گفت :
- ببين ، اين توفيق است .
- شما به اين می گوييد مسابقه ؟ !
- نه ، پدر جان ، اين هنوز نرمش است .
- نرمش ديگر چيست ؟
- وقتی آدم از خواب بيدار می شود حرکاتی می کند که بدنش کمی نرم بشود . نرمش هم يک چيزي مثل آن است .
- بر شيطان لعنت ! ..
پسر بزرگ قواعد مسابقه را براي پدر خود توضيح داد.
داور سوت زد و مسابقه شروع شد . جز عمو مرسل همه به بازي چشم دوخته بودند . مرسل نمی فهميد چرا هر بيست و دو بازيکن تمام دقت خود را متوجه توپ کرده اند . آهنگر کوشيد از پسران خود بپرسد ، ولی آنها چنان سرگرم تماشاي بازي بودند که جواب ندادند .
استاد مرسل که هم صحبتی نيافت ، ناچار به تماشاي بازيکنان مشغول شد .
وقتی بازيکنان پيراهن سرخ ، توپ را به نزديک دروازه حريف آوردند ، صداي «شوت کن» بلند شد . مرسل می شنيد که چطور مردم در اطراف او نعره می کشند :
- توفيق ، زود باش !
- توفيق ، شوت کن !
- آهنگرزاده ، خودت شوت کن !
اين نعره ها و فريادها سبب شد که عمو مرسل با علاقه و توجه بيشتري به توپ چشم بدوزد .
هيچ يک از دو حريف هنوز گل نزده بود . از همه طرف صداي فرياد و نعره به گوش می رسید
- اي بابا ، امروز بچه ها ي ما اصلاً بازي نمی کنند !
- تا به بچه هاي ما يک گل نزنند ، آنطور که بايد بازي نمی کنند !
- آهنگرزاده امروز اصلاً نمی تواند بازي کند !
- از مدتها پيش بايد عذرش را می خواستند .
تا مرسل خواست سر خود را برگرداند و از کسی که فرياد می زد بپرسد ، چرا بايد عذر توفيق را بخواهند ، ديگري جواب داد :
- چی می گويی ، برادر جان ! توفيق بهترين بازيکن ماست ... ببين چقدر عالی بازي می کند.
مرسل آرام گرفت. درست موقعی که تايم اول داشت تمام می شد ، تيم مهمان يک گل زد .
- حالا بازي واقعی شروع می شود .
صداي سوت داور بلند شد و بازيکنان عرق ريزان براي استراحت رفتند .
يکی فرياد زد :
- نان گنجه حرامتان باشد !
عمو مرسل به پسران خود نگاه کرد ، هر دو غمگين و افسرده بودند .
- چرا اينقدر غمگينيد ؟
- چرا نبايد غمگين باشيم ؟ آخر داريم می بازيم .
- بگوييد ببينم آن برادرتان کجاست تا بروم به او بگويم دو تا گل بزند . بعد از اينکه من گفتم، چطور جسارت خواهد کرد ، نزند !
قيافه برادرها باز شد .
در تايم دوم بازي گرم شد . توپ زود به زود به توفيق پاس داده می شد . او به دروازه حريف نزديک می شد و به رفقاي خود پاس می داد ، ولی آنها نمی توانستند گل بزنند .
- خودت بزن ! ! !
عمو مرسل نتوانست خودداري کند و ناگهان فرياد زد :
- ده ، خودت بزن ! - و چنانکه گويی از خواب بيدار شده است ، از ترس اينکه همه به او می خندند به اطراف نگاه کرد . ولی هر کسی سرگرم کار خود بود .
توفيق دوباره به دروازه حريف نزديک شد .
- خودت بزن !
توفيق شوت کرد . توپ از بالاي دروازه گذشت .
مرسل فرياد زد :
- کاش آن پايت می شکست ! بايد پاهاي تو را نعل کرد .
باز هم توپ جلوي پاي توفيق است . از يک نفر می گذرد ...
- ببين چکار می کند ...
و ناگهان توفيق از نو جلو دروازه حريف ظاهر شد ...
- شوت کن !
- شوت کن !
و عمو مرسل هم فرياد زد :
- خودت شوت کن ! اگر گل بزنی يک قوچ جلو پات قربانی می کنم .
در اين لحظه عمو مرسل همه چيز را فراموش کرده بود . فقط توپ و توفيق و دروازه حريف را می ديد ... شوت ! گلر خود را پرت می کند . ولی کار از کار گذشته و گل شده است .
ورزشگاه به جنبش در می آيد ، همه می خيزند و فرياد می زنند :
- آفرين آهنگرزاده ! بارک الله !
- هزار سال زنده باشی !
- قربان آن پات بروم !
- حتماً قوچ را جلو پات قربانی می کنم ! ..
دومين گل را بعد از پاسی که توفيق داد ، زدند . سومين گل را خود او زد ...
مرسل از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . دلش می خواست پر در بياورد ، بر فراز ورزشگاه به پرواز درآيد ، تا در ميدان فوتبال پايين بيايد و پسر خود را در آغوش بفشارد .
مسابقه به پايان رسيد . همه شاد و خندانند . سيل جمعيت در خيابانها جاري است . عمو مرسل هرگز اينهمه شاد و خرم نبوده است . دلش می خواهد هشتمين پسر خود را ببيند .
- نمی شود پدر جان ! در منزل خواهی ديد .
پيرمرد می پرسد :
- بگو ببينم ، از اين مسابقه ها زياد می شود ؟
- بله .
- پس چرا به من نمی گفتيد ؟ بر شيطان لعنت ! .. يک چنين چيز جالب و لذتبخشی هست و من توي خانه می نشينم ... غيبعلی !
- بله ، استاد !
- مادرت که ديگر بيمار نمی شود ؟
- نخير ، استاد ، نخير !
- غيبعلی !
- بله ، استاد !
- بعد از اين هر وقت دنبال دوا براي مادرت می روی ، مرا هم با خودت ببر
- چشم ، استاد !
- غيبعلی ، در هر تيم فوتبال چند تا بازيکن هست ؟
- يازده تا ، استاد .
- غيبعلی ، باور کن که اگر يازده پسر داشتم ، می گذاشتم همه شان فوتباليست بشوند !
پ ن 1- توفيق صد در صد پرسپولیسی بوده
پ ن 2- آبی ها هميشه سوراخن 

پ ن 3- قرمزته
پ ن 4- توفيق هم وقتی سنش بالا رفت فوتبال رو بيخيال شد، مثل بعضی ها نبود
پ ن 5- هر چيزی اندازه ايی داره، زیادیش حال آدمو بهم میزنه، مثل وضیعت فوتبال که ديگه شورش در اومده