تبليغاتX
زنگ تفریح

زنگ تفریح

هرچی تو خواب میدیدی اینجا پیدا میشه

به دليل استقبال بيش از حد دوستان از لطيفه دوباره بعد از سالها با لطيفه آپ می کنم... کفو برو تو کاررررررررش...!!

 

بسيجيه ميره لاس وگاس، زنگ ميزنه به خانمش ميگه : فکر کنم شهيد شدم ؟! خانمش ميگه چرا؟ ميگه : آخه اينجا بهشته!!

 

مرده به تاكسي ميگه آقا چند ميگيري منو برسوني به راه آهن؟ راننده ميگه 1000 تومن مرده ميپرسه واسه چمدونام چند ميگيري؟راننده ميگه هيچي. مرده ميگه پس چمدونام رو ببر من هم اومدم!!

 

از يکی مي پرسن قوي ترين حيوون كيه؟ميگه مورچه؟ميگن واسه چي مورچه؟مي گه يك روز يه مورچه رفت تو پريز برق اومدم با ميخ درش بيارم يه لگدي به من زذ كه 6 متر پرت شدم عقب!!

 

سه تا دزد مشغول دزدي بودن که صاحب خانه رسيد. هرکدام داخل يه گوني قايم ميشن صاحب خانه يه لگد ميزنه به گوني اول، صداي نون خشک ميده به دومی ميزنه صداي گردو در مياره ه سومي ميزنه،صدايي نمياد. يه بار ديگه ميزنه. يارو شاکي ميشه مياد بيرون ميگه: عمو، آرده، آرد صدا نداره!!

 

يه روز يه يارو ميره خونه رفيقش.وقتی ميخواد بلند بشه بره رفيقش ميگه: حالا که ظهره نهار رو بخور بعد برو. يارو ميگه: باشه . نهار رو ميخوره بلند ميشه که بره رفيقش ميگه: آخه با معده پر کجا ميری ؟ يه چرت بزن بعد برو. يارو ميگه: باشه .يه چرت ميزنه بعد بلند ميشه که بره رفيقش ميگه: بشين يه دست تخته بزنيم بعد برو. ميگه: باشه. يه دست تخته ميزنه بعد بلند ميشه بره رفيقش ميگه: الان که شب شده شام رو بخور بعد برو. يارو ميگه: باشه. شام رو ميخوره بعد بلند ميشه بره رفيقش ميگه: اين موقع شب کجا ميخوای بری ؟ بخواب صبح برو. يارو ميگه: باشه. ميخوابد صبح بلند ميشه بره رفيقش ميگه: صبحانه چی؟ يارو ميگه: نه ديگه مرسی زن و بچه تو ماشين منتظرند!!

 

يه رشتيه و آبادانيه رو داشتن اعدام ميگردن رشتيه مثل بيد ميلرزيد، آبادانيه با خونسرديه تمام نگاهی کرد به رشتيه و گفت: کا مگه بار اولته!

 

ترکه 6 ماهه دنيا مياد ميگن : چه جوري 6 ماهه به دنيا اومدي ؟ ميگه : 3 ماه بسيج داشتم!!

 

يه روز يه بچه ترکه يه نقاشی می کشه. نقاشی رو ميره به باباش نشون می ده می گه بابا نقاشيم قشنگه؟ باباهه که هيچی نفهميده بوده ميگه آره عزيزم! حالا چی کشيدی؟ بچهه می گه يه گاوه که داره علف می خوره! باباهه ميگه پس علفش کو؟ بچهه می گه گاوه علفهاشو خورده! باباهه می گه اه! پس گاوش کو؟ ميگه علفها رو خورد رفت!!!

 

دكتر از ديوانه پرسيد: تو رو براي چي به تيمارستان آوردند؟ ديوانه گفت: بدون هيچ دليلي، فقط به خاطر اينكه من معتقدم جوراب نخي خيلي بهتر از جوراب نايلون هست. دكتر گفت: اين كه دليل نشد، منم معتقدم جوراب نخي بهتر از جوراب نايلون هست. ديوانه گفت: چه جالب! راستي شما جوراب نخي رو با سس سفيد مي‏خوريد يا با سس گوجه فرنگي؟

 

به غضنفر ميگه: آخه مرد چرا كولر نمی خری غضنفر ميگه : به درد نمی خوره اونهايي هم كه خريدند گذاشتن پشت بوم!!

 

دوتا غضنفر تصميم ميگيرن فارسی صحبت کنن اولی ميگه پاشو دومی می گه نميپاشم اولی جواب ميده نگو نميپاشم بگو پاشيده نمی شوم!

 

هواپيما داشت سقوط می کرد همه داشتن جيغ ميزدن و دعا می کردن  به جز يه ترکه ! ازش می پرسن چرا تو ساکتی ؟ ميگه : ماله بابام که نيست بذار سقوط کنه

 

تبريک عيد فطر از تلويزيون استانها :

 

اصفهان:متاسفانه به دليل رويت ماه ... ديگر روزه نگيريد ( بايد غذا بخوريد ... )

تبريز : امروز صبح ساعت 11:30 ماه رويت شد ... افطار کنيد.

قزوين : نماز پرشکوه عيد فطر فردا صبح به جماعت خوانده ميشود (رکوع و ... )

تهران : طبق آخرين اخبار فردا يکی از ماههای عربی تمام ميشود ...  ( کی روزه ميگيره ؟ )

 

خداحافظي آدمهاي فضايي از انوشه انصاري:$%$#%^&@ ترجمش:حي خانوم کجا؟ کجا؟

 

يه روز آشغالي مياد دم درخونه ترکه ميگه آقا آشغال داريد؟ ترکه داد ميزنه تو خونه خانم آشگال داريم؟ زنش ميگه آره آره داريم....!!!! ترکه ميگه آره داريم، نميخايم!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط آذر  | 

لطیفه

تهرانيه ميره خواستگاري، پدر دختره ميپرسه: خونه داري؟ ميگه: نه! ماشين داري؟ نه! كار داري؟ نه! پدر دختره شاكي مي‌گه: پس چي داري كه اومدي خواستگاري؟ تهرونيه ميگه: پشت مو رو حال مي‌كني؟

 

روباه میره زیر درخت به کلاغه میگه به به چه سری چه دمی ...کلاغه میگه زر نزن من خودم دوم دبستانم!!

 

غضنفر رو مي گيرن مي برن کلانتري مي گه:منو واسه چي اورديد اينجا؟مي گن: واسه عرق خوري مي گه ايول پس تا کسي نيومده بريز بخوريم!!

 

 

 غضنفر رفت مشهد حاجت بگيره . نشست تو حرم گريه و زاري و نذر و نياز و التماس که يا امام رضا يه کاري کن اين الگانس و من برنده بشم چند وقت اونجا نشست و گريه و زاري کرد . بعد يه شب امام رضا اومد به خوابش و گفت : بابا ، اول برو تو بانک يه حساب واکن بعد بيا...!!!!

 

 

 به غضنفر مي گن مي دوني چرا روي خيابون ولي عصر اين اسمو گذاشتن ؟ مي گه:چون صبح و ظهر هيچ خبري نيست ولي عصر بيا ببين چه خبر!!!!

 

روش دفع انگل 30روز تمام فقط شير کاکائو و کيک مي خوريد روز 31فقط کيک مي خوريد در اين صورت كرم مياد بيرون و ميگه شير کاکائوش كو؟!!!!!

 

غضنفر نوشابه گاز دار میخوره دچار گاز گرفتگی میشه میمیره!

 

به غضنفر میگن : تو مسابقات به چه مقامی فکر می کردی ؟ میگه به مقام معظم رهبری!!

 

به غضنفر میگن تو با چه ارزی از مملکت خارج میشی میگه با عرض معذرت..!!

 

غضنفر مي ره كلانتري مي گه : قربان زنم گم شده !

افسره مي گه : مشخصاتش رو بگو .

غضنفر مي گه : يعني چي ؟

افسره مي گه : مثلا زن من 60 كيلو وزن داره قد بلنده موهاش طلائي

غضنفر مي گه : زن من رو ولش كن . بريم زن تو رو پيدا كنيم !!

 

غضنفر می خواسته آتش نشان بشه بهش میگن خوب حالا اگه جنگل آتیش گرفت و آب نداشتیم چی کار می کنیم  میگه:تیمم می کنیم!!

 

آبادانيه مياد تهران سوار اتوبوس ميشه، بليط اتوبوسراني آبادان رو ميده دست راننده يارو ميگه: داداش اين بليط مال اينجا نيست.

آبادانيه ميگه: ولک روشو خوب توجه نکردي، نوشته آبادان و حومه!!!

 

یه بار یارویی میره بقالی میگه آقا سیگار داری مغازه دار میگه نه...

میره مغازه بعدی میگه شما چه طور؟؟!!

 

سابقه بربري خوردن بوده و قرار بوده هركي 100 تا بربري بخوره بهش 1000000000 دلار بدن خلاصه ركورد به 65 تا بربري ميرسه و نوبت به يه غضنفر ميرسه ! ميگه من برم پشت اون پرده و برگردم، بعدشم مياد و 100 تا بربري ميخوره !!! جايزشو ميدن و ميپرسن حالا بگو پشت اون پرده چكار كردي؟؟ ميگه : هيچي بابا رفتم تمرين كنم ببينم ميتونم 100 تا بربري بخورم يا نه؟؟!!!!!

 

يه روز غضنفر ميره نماز جماعت . جو ميگيرتش موج مکزيکي مياد.!!

 

غضنفر خودش رو مي‌زده به سپرهاي ماشين مي گن چه کار ميکني مي‌گه ميخوام اوقاتم رو سپري کنم..!

 

غضنفر سکه ميندازه صندوق صدقات سوارش ميشه...!!!

 

غضنفر میره جبهه فرداش بر میگرده میگن چرا برگشتی؟ میگه پدر سوخته ها به قصد کشت تفنگ بازی میکردن!

 

ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش!

 

از خوش‌غيرت مي‌پرسن: پارسال روز زن چه كادويي به زنت دادي؟ ميگه: بردمش كيش. ميگن: اي ول بابا، دمت گرم، خوب حالا امسال چيكار مي‌كني؟ ميگه: ميرم ميارمش

 

غضنفر مي خواسته هواپيما دزدي کنه. ميره به خلبانه ميگه برو لندن يارو ميگه نمي رم. غضنفر ميگه خب برو دبي. يارو ميگه نميرم. غضنفر می گه بابا حد اقل بده يه بوق بزنيم.

 

غضنفر داشته تو يه خيابون يه طرفه رانندگي مي کرده که پليس جلوش رو مي گيره و مي گه آقا کجا؟ غضنفر میگه: والله داشتيم مي رفتيم مهموني اما مثل اينکه ديگه مهموني تموم شده!

 

از غضنفر مي پرسن يه موجود نام ببر... مي گه يخ. مي گن يخ كه موجود نيست. مي گه هست، چون همه جا نوشته يخ موجود است!

 

چه اصفهاني از باباش سوال مي كنه بابا چرا ما هم مثل مردم با كشتي سفر نمي كنيم؟ باباش ميگه خفه شو شناتو بكن!

 

تهرونيه داشته واسه آبادانيه خالي مي بسته مي گه: من يه سگ دارم وقتي مياد خونه در مي زنه. آبادانيه مي گه: ولك مگه سگت كليد نداره؟

 

غضنفر کیس کامپیوترش رو میبره تعمیرگاه می گه آقا اینو برای ما تعمیر کن. مرده می گه: چه مشکلی داره؟ میگه: والا نمی دونم چرا چند روزه جا لیوانیش بیرون نمیاد!

 

از اصفهانيه مي پرسن شيرين تر از عسل چي خوردي؟ مي گه ترشي مجاني

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط آذر  | 

هشتمین پسر

قسمت سوم(قسمت آخر)

مرسل به طور روشن ظهيرالدين را در نظر مجسم می کند که در را می گشايد و از در وارد می شود . مرسل قوچ را جلوي پاي نخستين فرزند خود به زمين می زند و قربان می کند آه ، چه خوب می شد اگر زودتر می آمد...

- غيبعلی !

- بله ، استاد !

- غيبعلی ، چرا تمام کارهاي دنيا بر عکس است ؟ ..

- بله ، استاد ، بله ! ..

خود مرسل شروع به دميدن کرد . جرقه آتشی از کوره روي پاي غيبعلی افتاد و انگشتش را سوزاند . پسرک پاي خود را با دست محکم گرفت و روي پاي ديگر شروع به پريدن کرد .

- چه شد غيبعلی ؟

- سوختم ، استاد ، سوختم !

- آخر مگر با کفش باز هم می شود آهنگري کرد ؟ بر شيطان لعنت ! ..

غيبعلی آرام گرفت ، نگاهی پوزش آميز به استاد مرسل انداخت و گفت :

- استاد ، امروز من کمی زودتر می روم . باز هم بايد براي مادر دوا بخرم .

- مگر مادرت هنوز خوب نشده است ؟

- نخير ، استاد ، نخير !

- عيب ندارد ، برو ... خدا او را شفا بدهد !

در همين آن نهمين پسر مرسل مثل تير به داخل کارگاه پريد و گفت :

- پاپا ، مژده بده ! ظهيرالدين آمده است !

- هر مژده اي بخواهی می دهم ! غيبعلی ، من رفتم ! دکان را جمع و جور کن ، بعد برو دنبال دوا براي مادرت ...

مرسل پيشبند خود را باز کرد ، به گوشه اي انداخت و خطاب به پسر خود گفت :

- يک تاکسی صدا کن .

- پدر جان ، حالا نمی شود تاکسی پيدا کرد .

- چرا نمی شود ؟

- براي اينکه امروز مسابقه فوتبال است .

- بر شيطان لعنت ! .. حالا همه چيز را به ظهيرالدين می گويم . او برادر فوتباليست تو را يک گوشمالی حسابی می دهد ! ..

نهمين پسر لبخند زد .

پدر و پسر کنار جوي خيابان راه می رفتند . مرسل بسيار عجله داشت . می خواست هر چه    زودتر پسر خود را ببيند  در راه خانه پيش خود فکر می کرد از در عقب به حياط می روم . شاخهاي قوچ را می گيرم و پيش پاي پسرم سر می برم . بعد يک ماه تمام صحبت خواهيم کرد يک ماشين ولگاي آبی رنگ ايستاد ، جوانی نيرومند سر خود را بيرون آورد و گفت :

-عمو مرسل ، اگر به مسابقه فوتبال می رويد ، بفرماييد سوار بشويد .

- چه فوتبالی ! اگر می توانی ما را تا خانه ببر .

جوان نگاهی به ساعت انداخت و گفت :

- چه می شود کرد ، بفرماييد سوار شويد . آخر شما پدر توفيق هستيد ...

اگر اين حرف را موقع ديگري به مرسل می زدند ، سوار ماشين نمی شد ، ولی حالا می خواست هر چه زودتر ظهيرالدين را ببيند .

- استاد ، اگر پسر شما يک گل بزند ، من يک مهمانی بزرگ خواهم برد .

- کاش اين آخرين گلش باشد !

- چرا ، استاد ؟

- از امروز به بعد ديگر او را دنبال توپ نخواهيد ديد . تله گذار آمده است !

- چه تله اي ، استاد ؟

- اگر خدا بخواهد می بينيد .

به خانه رسيدند . مرسل به طرف در عقب حياط رفت . ظهيرالدين در باغ قدم می زد . همينکه پدر خود را ديد بطرف او دويد . آنها يکديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند .

مرسل خود را از آغوش پسرش بيرون آورد تا برود قوچ را سر ببرد . اما ظهيرالدين نگذاشت و گفت :

- لازم نيست ، پدر جان ! زود لباست را عوض کن برويم .

- کجا برويم ؟

- به مسابقه فوتبال .

- کجا ؟ !

- به مسابقه فوتبال ، پدر جان ! من می بايست دو روز ديرتر می آمدم . به خاطر اين مسابقه دو روز زودتر با هواپيما آمدم . می خواهم ببينم برادرم چطور بازي می کند .

مرسل باور نمی کرد که گوشش درست شنيده است . با حيرت و تعجب پلکهاي خود را به هم می زد .

- چرا ايستاده اي پدر جان ؟ زودتر برو لباست را عوض کن ...

مرسل پیش خود فکر کرد: وقتی ديدي همه ديوانه شده اند ، تو هم ديوانه بشو ..

- زهرا ، آي زهرا ! آن کت و شلوار مرا بيار !

- اي مرد ، توي اين هواي گرم چه کت و شلواري ؟!

- بيار! بايد بپوشم .

- کت و شلواري را که سی سال پيش دوخته اي ، حالا می خواهی بپوشی ؟ !

- بده ، می خواهم بپوشم !

زن مرسل کت و شلوار را که بوي نفتالين می داد ، از صندوق بيرون آورد و مشغول اتو کردن آن شد . در اين ضمن مرسل دستهاي خود را به سنگهاي لب حوض می ماليد و می شست . پيراهن سفيدي پوشيد . کت و شلوار ، با آن شلوار کاملاً تنگ ، خيلی خوب به عمو مرسل می

آمد. پسر کنسولش به شوخی گفت :

- پدر جان ، کت و شلوار تو درست مثل کت و شلوار ژيگولوهاست !

استاد مرسل به اطراف نگاه کرد تا ببيند زنش در آن نزديکيها نيست . وقتی يقين کرد که زهرا خاله نيست ، با شيظنت به پسر خود چشمک زد و گفت :

- اين کت و شلوار سرگذشت طويل و درازي دارد . اين کت و شلوار را مرحوم مشهدي براي من دوخت ... مرحوم کربلايی يعقوب چند بار مرا براي کيف و گردش به تفليس برد . اين کت و شلوار را براي من دوختند تا با آن به تفليس بروم ... من حاضرم ، پسر جان .

آنها سوار تاکسی اي که نهمين پسر استاد مرسل صدا کرده بود، شدند .

مرسل با خود فکر می کرد که با اينکه به مسابقه فوتبال می رود ، ولی شب حتماً با پسر کنسولش راجع به توفيق صحبت خواهد کرد .

براي آنکه داخل ورزشگاه بشوند ، مجبور شدند در صف درازي بايستند . مرسل تعجب می  می کرد پروردگارا ، چقدر آدم اينجاست ! پزشکها اينجا هستند ، سلمانيها اينجا هستند  رؤساي فروشگاهها اينجا هستند . حتی همه پاسبانها هم اينجا هستند ناگهان مرسل در ميان توده مردم غيبعلی را ديد که می کوشيد بدون رعايت نوبت وارد ورزشگاه بشود .

- غيبعلی !

- بله ، استاد !

- غيبعلی ! مگراينجا دواخانه است ؟ ! مگر دواي مادر بيمار تو را اينجا می فروشند ؟ !

غيبعلی با تعجب به کت و شلوار پلو خوري استاد نگاه کرد و گفت :

- استاد ، مادرم بيمار نيست ، من بيمارم ، همه آدمهايی که اينجا می بينيد ، بيمارند . انشاالله ، اين بيماري به شما هم سرايت می کند !

- خفه شو ، غيبعلی ، بيا با ما برويم .

- استاد ، به محض اينکه وارد شديد ، خواهيد ديد که اين بيماري چقدر مسري است !

در ورزشگاه جاي سوزن انداختن نبود . همه به مرسل و پسرانش تعارف می کردند که پهلوي آنها بنشينند . نهمين پسرش کسانی را که کمی بالاتر نشسته بودند ، نشان داد و گفت :

- پاپا ، نگاه کن ، بزرگان شهر ما هم اين بيماري را دارند .

پدر و پسران در نزديک تريبون مرکزي نشستند . به شروع مسابقه خيلی کم مانده بود .بيست و دو جوان با پيراهنهاي ورزش آبی و سرخ به ميدان آمدند و توپ را به هم پاس می دادند .

نهمين پسر مرسل جوانی را که روي پيراهن ورزش او شماره  7نوشته بود ، نشان داد و گفت :

- ببين ، اين توفيق است .

- شما به اين می گوييد مسابقه ؟ !

- نه ، پدر جان ، اين هنوز نرمش است .

- نرمش ديگر چيست ؟

- وقتی آدم از خواب بيدار می شود حرکاتی می کند که بدنش کمی نرم بشود . نرمش هم يک چيزي مثل آن است .

- بر شيطان لعنت ! ..

پسر بزرگ قواعد مسابقه را براي پدر خود توضيح داد.

داور سوت زد و مسابقه شروع شد . جز عمو مرسل همه به بازي چشم دوخته بودند . مرسل نمی فهميد چرا هر بيست و دو بازيکن تمام دقت خود را متوجه توپ کرده اند . آهنگر کوشيد از پسران خود بپرسد ، ولی آنها چنان سرگرم تماشاي بازي بودند که جواب ندادند .

استاد مرسل که هم صحبتی نيافت ، ناچار به تماشاي بازيکنان مشغول شد .

وقتی بازيکنان پيراهن سرخ ، توپ را به نزديک دروازه حريف آوردند ، صداي «شوت کن» بلند شد . مرسل می شنيد که چطور مردم در اطراف او نعره می کشند :

- توفيق ، زود باش !

- توفيق ، شوت کن !

- آهنگرزاده ، خودت شوت کن !

اين نعره ها و فريادها سبب شد که عمو مرسل با علاقه و توجه بيشتري به توپ چشم بدوزد .

هيچ يک از دو حريف هنوز گل نزده بود . از همه طرف صداي فرياد و نعره به گوش می رسید

- اي بابا ، امروز بچه ها ي ما اصلاً بازي نمی کنند !

- تا به بچه هاي ما يک گل نزنند ، آنطور که بايد بازي نمی کنند !

- آهنگرزاده امروز اصلاً نمی تواند بازي کند !

- از مدتها پيش بايد عذرش را می خواستند .

تا مرسل خواست سر خود را برگرداند و از کسی که فرياد می زد بپرسد ، چرا بايد عذر توفيق را بخواهند ، ديگري جواب داد :

- چی می گويی ، برادر جان ! توفيق بهترين بازيکن ماست ... ببين چقدر عالی بازي می کند.

مرسل آرام گرفت. درست موقعی که تايم اول داشت تمام می شد ، تيم مهمان يک گل زد .

- حالا بازي واقعی شروع می شود .

صداي سوت داور بلند شد و بازيکنان عرق ريزان براي استراحت رفتند .

يکی فرياد زد :

- نان گنجه حرامتان باشد !

عمو مرسل به پسران خود نگاه کرد ، هر دو غمگين و افسرده بودند .

- چرا اينقدر غمگينيد ؟

- چرا نبايد غمگين باشيم ؟ آخر داريم می بازيم .

- بگوييد ببينم آن برادرتان کجاست تا بروم به او بگويم دو تا گل بزند . بعد از اينکه من گفتم، چطور جسارت خواهد کرد ، نزند !

قيافه برادرها باز شد .

در تايم دوم بازي گرم شد . توپ زود به زود به توفيق پاس داده می شد . او به دروازه حريف نزديک می شد و به رفقاي خود پاس می داد ، ولی آنها نمی توانستند گل بزنند .

- خودت بزن ! ! !

عمو مرسل نتوانست خودداري کند و ناگهان فرياد زد :

- ده ، خودت بزن ! - و چنانکه گويی از خواب بيدار شده است ، از ترس اينکه همه به او می خندند به اطراف نگاه کرد . ولی هر کسی سرگرم کار خود بود .

توفيق دوباره به دروازه حريف نزديک شد .

- خودت بزن !

توفيق شوت کرد . توپ از بالاي دروازه گذشت .

مرسل فرياد زد :

- کاش آن پايت می شکست ! بايد پاهاي تو را نعل کرد .

باز هم توپ جلوي پاي توفيق است . از يک نفر می گذرد ...

- ببين چکار می کند ...

و ناگهان توفيق از نو جلو دروازه حريف ظاهر شد ...

- شوت کن !

- شوت کن !

و عمو مرسل هم فرياد زد :

- خودت شوت کن ! اگر گل بزنی يک قوچ جلو پات قربانی می کنم .

در اين لحظه عمو مرسل همه چيز را فراموش کرده بود . فقط توپ و توفيق و دروازه حريف را می ديد ... شوت ! گلر خود را پرت می کند . ولی کار از کار گذشته و گل شده است .

ورزشگاه به جنبش در می آيد ، همه می خيزند و فرياد می زنند :

- آفرين آهنگرزاده ! بارک الله !

- هزار سال زنده باشی !

- قربان آن پات بروم !

- حتماً قوچ را جلو پات قربانی می کنم ! ..

دومين گل را بعد از پاسی که توفيق داد ، زدند . سومين گل را خود او زد ...

مرسل از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . دلش می خواست پر در بياورد ، بر فراز ورزشگاه به پرواز درآيد ، تا در ميدان فوتبال پايين بيايد و پسر خود را در آغوش بفشارد .

مسابقه به پايان رسيد . همه شاد و خندانند . سيل جمعيت در خيابانها جاري است . عمو مرسل هرگز اينهمه شاد و خرم نبوده است . دلش می خواهد هشتمين پسر خود را ببيند .

- نمی شود پدر جان ! در منزل خواهی ديد .

پيرمرد می پرسد :

- بگو ببينم ، از اين مسابقه ها زياد می شود ؟

- بله .

- پس چرا به من نمی گفتيد ؟ بر شيطان لعنت ! .. يک چنين چيز جالب و لذتبخشی هست و من توي خانه می نشينم ... غيبعلی !

- بله ، استاد !

- مادرت که ديگر بيمار نمی شود ؟

- نخير ، استاد ، نخير !

- غيبعلی !

- بله ، استاد !

- بعد از اين هر وقت دنبال دوا براي مادرت می روی ، مرا هم با خودت ببر

- چشم ، استاد !

- غيبعلی ، در هر تيم فوتبال چند تا بازيکن هست ؟

- يازده تا ، استاد .

- غيبعلی ، باور کن که اگر يازده پسر داشتم ، می گذاشتم همه شان فوتباليست بشوند !

 

 

پ ن 1- توفيق صد در صد پرسپولیسی بوده

پ ن 2- آبی ها هميشه سوراخن

پ ن 3- قرمزته

پ ن 4- توفيق هم وقتی سنش بالا رفت فوتبال رو بيخيال شد، مثل بعضی ها نبود

پ ن 5- هر چيزی اندازه ايی داره، زیادیش حال آدمو بهم میزنه، مثل وضیعت فوتبال که ديگه شورش در اومده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط آذر  | 

هشتمین پسر

ادامه از قسمت اول

پسر بزرگ مرسل را به سفارت شوروي در يکی از کشورهاي خاور فرستادند . مرسل باور نکرد که پسر او ممکن است کارمند مسئولی در سفارتخانه باشد

پسر من کنسول است ؟ نه ، لابد پسر من نيست ، بلکه از آسمان نازل شده است.

دومين پسرش فرخ در مسکو ماند . او در انستيتوي انرژي اتمی کار می کند . سومين پسرش صلاح نيز به گنجه برنگشت . او دانشکده مهندسی ساختمان را تمام کرد و مهندس شد و حالا در براتسک کار می کند . دو پسر مرسل پزشک شدند و در باکو مانده اند و آنجا کار می کنند ششمين پسرش مدير مدرسه ده است . هفتمين آنها در دانشگاه درس می دهد . نهمين ، يعنی

آخرين آنها فعلاً در دبيرستان درس می خواند ...

ولی اين هشتمين که کمر مرا شکسته است ، توي ميدان دنبال توپ می دود وقتی توفيق که در دبيرستان بسيار خوب درس می خواند ، گاه و بيگاهی به کارگاه آهنگري پدر می آمد و با چکش به سندان می کوبيد ، مرسل زير چشمی به او نگاه می کرد و نمی دانست از شادي چه بگويد . در زير ضربات دقيق چکش توفيق آهن گداخته چون موم نرم بود مرسل به عضلات برجسته او می نگريست و فکر می کرد :

مثل اينکه اين پسرم از همه عاقل تر خواهد شد . البته ، به استثناي پسر کنسولم . آن پسرم با هوش و با فراست است ...

ولی نکند بازوانش نيرومند اما عقلش ضعيف باشد ؟ خدا نکند

گاهی استاد مرسل پتک را به کناري می گذاشت ، عرق جبينش را پاک می کرد ، به فکر فرو می رفت و مدت زيادي به آتش سرخ می نگريست ...

بله ، اين پسر عاقل و کاردان وقتی دبيرستان را به پايان رساند به دانشکده نرفت ، شروع به کار کرد و هر ماه حقوق نسبتاً خوبی را که می گيرد به خانه می آورد و به مادرش می دهد .

مرسل تعجب کرد و با خود غر می زد :

مگر من مرده ام که توفيق تحصيلات عالی نداشته باشد ؟ تازه چه کاري هم می کند ؟ توي  ميدان دنبال توپ می دود ! شايد عقل مردم کم شده است که براي اين کار به او اينهمه پول می دهند ؟ نه ، اينطور نبايد باشد . ممکن نيست گاهی اتفاق می افتاد که توفيق سه چهار روز به خانه نمی آمد و مرسل از زن خودش می

پرسيد :

- پسرت کجاست ؟

- رژيم گرفته است .

- رژيم ديگر چيست؟

  آخرين يعنی نهمين پسر داخل صحبت می شد :

- او بايد قبل از مسابقه چند روزي تمرين بکند ...

- بر شيطان لعنت !

گاهی اتفاق می افتاد که هشتمين پسر پانزده روز و حتی يک ماه غيبش می زد .

مرسل از نهمين پسر خود می پرسيد :

- برادرت کجاست ؟

- در قره غنده .

- در قره غنده چه غلطی می کند ؟

- براي مسابقه رفته است .

- بر شيطان لعنت !

مدتی می گذرد و باز مرسل می پرسد :

- برادرت کجاست ؟

- در سمرقند .

- حالا ديگر کجا رفته است ؟

- حالا به عشق آباد رفته است .

- اين ويلان و سرگردان آنجا چکار می کند ؟

- بازي می کند .

- بر شيطان لعنت !

گاهی مادر غيبعلی در ماه بيش از شش بار بيمار می شد و غيبعلی به بهانه پيدا کردن دواي لازم مدتی به غروب آفتاب مانده می زد به چاک . در همين روز نهمين پسر هم حتماً يک کار واجبی داشت ...

در اين روزها طرف عصر همه آرايشگاهها ، مغازه ها و دکانها بسته می شد . استاد مرسل تعجب می کرد که چه شده ، چه اتفاقی افتاده است ؟

او می پرسيد :

- اينها کجا هستند ؟

- رفته اند فوتبال تماشا کنند .

- بر شيطان لعنت !

در اين روزها شهر خلوت می شد . معلوم نبود مردم کجا رفته بودند و همه جا را سکوت و خاموشی فرا می گرفت ، گاهی صدای(شوت کن!) به گوش می رسيد  تمام اينها به نظر مرسل عجيب به نظر می آمد.

گاهی اتفاق می افتاد که يکی از سلمانيها نزد مرسل می آمد و می گفت :

- مرسل ، ديروز پسر تو دو تا گل زد !

- کاش سرش را به سنگ می زد .

- ای ، استاد ! ..

بر استاد تو هم لعنت !

بايد گفت که مرسل در تمام عمر خود يک بار هم پسران خود را نزده بود . و حتی يک کلمه حرف ناملايم به آنها نگفته بود ... فقط هشتمين پسر خود را يک تنبيه جدي کرده بود : با او حرف نمی زد ... شبها سر شام وقتی توفيق در خانه بود ، مرسل به همسر خود زهرا خطاب می کرد و می گفت :

- به او بگو که يک ذره سر عقل بيايد .

در اين موارد توفيق هم بدون اينکه به پدر نگاه کند ، خطاب به مادر خود می گفت :

- به او بگو که عقل من سر جاش است .

پدر دست بردار نبود :

- به او بگو که عقل در سر است ، نه در پا ...

توفيق هم کنايه او را بی جواب نمی گذاشت :

- به او بگو که پاي تندرو به عقل سر خللی نمی رساند .

- به او بگو که لجبازي را کنار بگذارد و برود دانشکده درس بخواند .

- مامان ، به او بگو که غيابی در دانشکده تربيت بدنی درس می خوانم .

- به او بگو وقتی بخواهد زن بگيرد ، در اين شهر هيچکس دخترش را به او نخواهد داد .

- به او بگو که دختر هر يک از هواخواهان تيم ما را بخواهد به او خواهد داد .

- بر شيطان لعنت !

اگر اين  درد و غم توفيق مرسل را رنج و آزار می داد . تمام اميد او به پسر کنسولش بود

پسرم يک بار با توفيق صحبت کند ، توفيق حتماً سر عقل می آيد . پسر کنسولم جهان و نشيب و فراز و زير و روي آن را به خوبی می شناسد و می داند .

به زودي پسر عزيزم ، پسر کنسولم می آيد . در آخرين نامه وعده داده بود که براي يک ماه استراحت خواهد آمد ...

همچنان ادامه دارد...

 

از خدا که پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، منم همچينی با مرسل موافقم!! شما  چطور؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط آذر  | 

هشتمین پسر

                                    

                                            « هشتمين پسر»
                                          آلتاي محمدوف

نهمين پسرش در کوره می دميد . عمو مرسل در حاليکه نعل گداخته را صاف و هموار می کرد ، خطاب به شاگرد خود گفت :
- غيبعلی ! ..
- بله ، استاد ...
- غيبعلی ، اگر خداوند به جاي پسر بی فراست به آدم دختر کوري می داد ، بهتر بود .
.. ؟ -
- چرا ساکتی ، غيبعلی ؟
- درست می فرماييد ، استاد .
- غيبعلی ، منظورم اين است که اگر خداوند به جاي پسر بی فراست يک تکه سنگ به آدم
می داد ، بهتر بود ! خيلی بهتر بود .
- استاد ، باز هم شما ...
نهمين پسر می دمد و در اين ضمن صحبت از هشتمين پسر است . اين صحبت تازگی ندارد .
از روزي که غيبعلی شاگرد استاد مرسل شده است ، گاه و بيگاه اين صحبت را می شنود . اگر هر روز هم نباشد ، لااقل هفته اي يک بار استاد از هشتمين پسر خود شکوه و شکايت می کند.
زمانی استاد مرسل همانا به اين پسر خود اميد فراوانی داشت . ولی عاقبت چه شد ؟ فقط موجب بدبختی او شد . بقول معروف ، اين هشتمين پسر قلب او را در آتش کباب کرد .
هشتمين پسر فقط و فقط يک فوتباليست شد که روي پيراهنش شماره ٧ زده بودند . مرسل به هيچ وجه نمی توانست اين گناه او را ببخشد . در چنين زمانی که در جهان همه درس می خواندند ، همه براي خود پيشه آبرومندي بر می گزيدند ، توفيق هشتمين پسر او در ميدان فوتبال به دنبال توپ می دويد و مردم به او نگاه می کردند ، سوت می زدند و نعره می کشيدند
هر هفت پسر من در اين جهان پهناور براي خود جايی يافته اند » : استاد مرسل فکر می کرد
« ... ، و فقط هشتمی احمق از آب در آمده است
وقتی مرسل جلوي کوره فروزان به پسر خود می انديشيد ، مانند آهن گداخته سرخ می شد . در اين دقايق مرسل اغلب به ياد پدر خود می افتاد که در تمام عمر در فقر و بی نوايی به سر برد و جز کشيدن بار سنگين بر دوش ناتوانش کار ديگري نمی کرد . خلاصه کلام ، پدرش باربر بود . مرسل اين را نيز به ياد می آورد که چطور پدر بيچاره اش او را نزد استاد رمضان به شاگردي گذاشت . در آن زمان بسياري فکر می کردند که مرسل هم باربر خواهد شد ، ولی يک روز پدر دست پسر خود را گرفت و او را نزد مرحوم استاد رمضان برد و گفت :
- رمضان ، او را آدم کن ! من هر چه کوشيدم آدم نشدم ، بگذار اقلاً او آدم بشود .
و با دستان لرزان از جيب خود کيسه خاکستري رنگ را بيرون آورد و ده سکه طلاي پنج روبلی از آن در آورد
مرسل تا آن وقت هرگز نزد پدر خود آن همه پول نديده بود . به اين دليل فکر کرد پدرم اين همه پول دارد پس چرا براي مادرم روسري نوي نمی خرد ؟ چرا ما با شکم نيم گرسنه می خوابيم ؟ .. دليل همه اينها چيست
مرسل از خود می پرسيد و براي پرسشهاي خود جوابی نمی يافت
در اين ضمن استاد رمضان سکه هاي طلا را با کمال ميل تحويل گرفت ، آنها را توي کيسه پول گلدوزي شده خود گذاشت و گفت :
- پدر من هم يک وقتی همينطور پول داد ...
او اين جمله را با چنان قيافه اي گفت که گويی مرتکب گناهی شده است .
مرسل در حدود دو سال نزد استاد رمضان کارکرد و پس از دو سال پهلوي دکان او براي خود يک دکان آهنگري باز کرد .
وقتی مرسل آهنگر شد ، پدرش از فرط خوشحالی در پوست نمی گنجيد :
- پسر جان ، آرزوهاي من برآورده شد . اگر هم بميرم ، بی غم و اندوه خواهم مرد . صنعت بازوبند زرينی است که وقتی به بازوي خود بستی هميشه نيرومندي ... بايد فرزندان تو هم اين صنعت را فرا گيرند . خلاصه پسر جان ، در جهان چيزي گرانبها تر از صنعت وجود ندارد .
آن زمان عصر ارابه و اسب و الاغ بود ، روزي نبود که آهنگر بيکار بماند و مرسل بی اراده زندگی خود را با زندگی پدرش مقايسه می کرد . و البته شاد و خرم می شد . نمی توانست شاد نشود . زيرا مرسل از چنگال فقر و نيازمندي رهايی يافته بود . از استاد رمضان نيز سپاسگذار بود ، زيرا استاد رمضان اين نعمت را به او ارزانی داشته بود .
مرسل زن گرفت . نخستين فرزندش پسر بود . صاحب يک پسر ديگر هم شد . مرسل آرزويی در سر می پروراند که حد و اندازه نداشت بگذار پروردگار پانزده پسر به من    ارزانی دارد هر يک از آنها را آدم خواهم کرد.
مرسل می خواست که نخستين پسرش حتماً آهنگر بشود . دومی بايد سلمانی بشود و دم دروازه آرايشگاهی باز کند . پهلوي او پسر ديگرش بايد براي خود کارگاه دوزندگی  سرچه بازار تأسيس کند . و پسرانی که بعداً به دنيا خواهند آمد بايد ساعت ساز و کفاش و زرگر بشوند .
بدين ترتيب پسرا ن مرسل سرتا سر بازار  را به تصرف در می آوردند . مرسل به   دانش آموزان بک زاده و بازرگان زاده می نگريست ، آه می کشيد ، ولی حتی جسارت نمی کرد آرزوي تحصيل فرزندان خود را در سر بپروراند ، زيرا می دانست که اين کار براي او غير ممکن است .
او آرزو داشت و نه فقط آرزو داشت ، بلکه سوگند خورد که پسران خود را مرد کار تربيت کند . و وقتی با پتک به آهن گداخته می کوبيد ، تصور می رفت که حتماً آرزوهايش برآورده خواهد شد
بر آن بود که تمام آنچه فکر کرده است ، در حدود امکانات او می باشد . ولی معلوم می شود برآوردن آرزو چندان آسان هم نيست . گاهی آرزو غير قابل دسترسی است .
سيماي جهان تغيير يافت ... اشخاص تازه با پيراهن نظامی و شلوار گاليفه آمدند و همه بچه ها را به مدرسه بردند . اين واقعاً معجزه بود ! مرسل می ترسيد که يک نفر يخه او را بگيرد و شهريه مدرسه پسرانش را از او بخواهد و با آنها را با آبروريزي از مدرسه بيرون کنند . به اين دليل با وجود اينکه پسرانش به مدرسه می رفتند ، پنهانی به آنها آهنگري می آموخت . پسران می بايست پس از ياد گرفتن درسهاي خود ، به دکان آهنگري پدر بروند . خدا را شکر که بچه هاي مرسل خوب درس می خواندند. ولی اگر کسی از آنها تعريف می کرد ، مرسل با تعجب می گفت :
- چرا نبايد خوب درس بخوانند ؟ مدرسه که از ما شهريه نمی خواهد ! چطور آنها جرأت می کنند در چنين مدرسه اي بد درس بخوانند ؟ ..
وقتی صحبت از پول می شد ، عمو مرسل احساس تشويش و اضطرابی می کرد . می ترسيد که زمانی پول تحصيل بچه هايش را از او طلب کنند ، ولی چنين اتفاقی نيفتاد . بعلاوه هم خود او و هم زنش را به کلاسهاي مبارزه با بی سوادي بردند و خواندن را به آنها آموختند . اين نيز مجانی بود . پسر بزرگش ظهيرالدين بسيار زياد درس خواند . ده سال در گنجه ، پنج سال درباکو و باز هم پنج سال در مسکو تحصيل کرد  و معجزه ايي رخ داد..
ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط آذر  | 

تقدیر خدا

اره تصمیم گیری براش خیلی سخت شده بود . نمیدونست چه کاری درسته . خیلی وقت بود باهاش حرف میزد و فکر میکرد کاملا اونو میشناسه اما هنوز هم دودل بود . مطمئن نبود که رفتن سرقرار کار درستیه یا نه . چند روز بود که به این موضوع فکر میکرد ولی به نتیجه نمیرسید . آخه تا حالا با هیچکدوم از دوستای اینترنتیش قرار ملاقات نگذاشته بود . اما اینبار موضوع کاملا جدی بود . اون بهش قول ازدواج داده بود . باید درست تصمیم میگرفت . صحبت یک عمر زندگی بود . طبق چیزایی که بهش گفته بود ، اون یه پسر 25 ساله ، مهندس معدن ، با شغل ثابت و حقوق ماهی 400 هزار تومن بود . این میتونست هر کسی رو وسوسه کنه . شرایطش عالی بود . میشد به تشکیل یه زندگی موفق امیدوار بود . هرچقدر که زمان میگذشت به موقع قرارشون نزدیکتر میشد ، ولی هنوز تصمیم نگرفته بود که چکار میخواد بکنه . بالاخره یه فکری توی ذهنش جرقه زد . باید سرنوشت خودشو به بهترین کسی که میشناخت واگذار میکرد . رفت توی اتاق و درو بست . نشست رو به قبله و شروع کرد با خدای خودش به حرف زدن :" خدایا تو قابل اعتمادترین فرد زندگیم هستی ، میخوام خودم و سرنوشتمو در اختیارت قرار بدم ، میخوام خودمو به خودت بسپرم ، میخوام ازت خواهش کنم که کمک کنی ، اگه میدونی که خیر من توی رفتن سر این قراره کمکم کن ، و اگه خیرم توی نرفتنه جلومو بگیر و اجازه رفتن بهم نده ." .
خیلی سبک و راحت شده بود . خیالش راحت بود که خدا هواشو داره و نمیذاره به دردسر بیفته . لباسشو به تن کرد و ملایم ترین عطری که داشت به خودش زد ، آماده رفتن شده بود ، کفشاشو پوشید . داشت از پله ها پایین میرفت که یک دفعه ،" آخ پام ،آی ی ی ی ی پام . مامان کمکم کن ، فکر کنم پام پیچ خورده ، منو ببر خونه "
مدیر کافی شاپ از اینکه این مرد اینهمه مدت اونجا نشسته تعجب کرده بود ، حدود دو ساعتی میشد که اونجا بود ، با دسته گلی که حالا دیگه داشت پلاسیده میشد . 
یه گوشه دیگه ی همون شهر ، یه دختر از مامنش پرسید " مامان ، بابا خیلی بده ، من دوهفته منتظر امروز بودم تا منو ببره سینما ، پس چرا به قولش عمل نکرد ؟ "
و مادر در جواب دخترش گفت " نه دخترم ، بابا مرد خوبیه ، ولی امروز از شرکت بهش زنگ زدن و گفتن باید بره اونجا ، یه جلسه اظطراری بود ."!!!!!!
***********************************************************
به دلایل فوق امنیتی از آوردن نام نویسنده معذوریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

نون و نمک

عجیب شبی بود . حس راه رفتن تموم تنمو پر کرده بود . نمیشد جلوشو بگیرم ، باید راه میرفتم تا خالی بشم . احتیاج به چند ساعت پیدا روی و فکر کردن تو تنهایی داشتم . لباس پوشیدم و زدم بیرون ، یه خیابون خلوت و نیمه تاریک برای اینکار میشناختم . بین راه از مغازه یه بسته چیپس خریدم . یه حسی بهم میگفت تو این وضعیت میچسبه . ده دقیقه ای راه رفتم تا به همون خیابون رسیدم . امشب از همیشه خلوت تر بود . یه لحظه ترسیدم که نکنه کسی بلا ملایی سرم بیاره ولی اختیار پاهام دست خودم نبود ، میرفتن و منو با خودش میبردن . نیم ساعتی راه رفتم . چیپسم داشت تموم میشد . اووووووووووووو ، نه نه نه نه . این موتوریا ، زیاد دوستانه نزدیک نمیشن . یعنی با اون چاقوی 30 سانتی میخوان چکار کنن . برای پیدا کردن جواب سوالم زیاد معطل نموندم .
-    : ببین پسر ، دو حالت داره . یا خودت به زبون خوش همه پولاتو میدی به ما یا با همین چاقو نصفت میکنیم و پولاتو میبریم .
خداییش اگه چاقو هم نداشتن از ترس اون سبیل چنگیزیشون که به سبک لوطیای قدیم درست کرده بودن همه پولامو دو دستی میدادم بهشون .
* : خیل خوب بابا چرا خشونت . چشم . خودم میدم خدمتتون . فقط از اونجایی که من هیچوقت همه پولامو تو یه جیب نمیذارم ، شما باید لطف کنین و این بسته چیپسو نگه دارین تا من پولامو از همه جیبا در بیارم .
-         : بده من ببینم . بیا هوشنگ تو هم بخور . فکر کنم برای آقا پسر اشتهایی نمونده باشه .
* : بهتون پیشنهاد میکنم اونو نخورین که بعدا پشیمون نشین .
- : کارتو بکن بچه . این غلطا به تو نیموده . ( یک دقیقه بعد همه پولا جمع شده بود )
* : بفرمایین تموم شد . همه رو جمع کردم . فقط یه مشکلی هست .
- : بنال بینم مشکلت چیه .
* : شما نمیتونین پولامو ببرین .
- : یعنی چی که نمیتونیم ؟ نکنه تو مردنی میخوای جلومونو بگیری .
* : نه آقا من سگ کی باشم که بخوام جلو شما رو بگیرم . شما خوتون جلو خودتون گرفتین .
- : چی میگی بچه ؟
* : ببینین آقایون ، از اون سبیل قشنگتون معلومه که اهل مرام و معرفت و لوطی گری هستین .
- : آره .
* : از همون سبیل قشنگتون هم معلومه که معنی نون  و نمکو میفهمین .
- : آره .
* : خوب از اونجایی که شما چیپس منو خوردین و اون چیپس سرشار از نمک بود حالا دو حالت پیش میاد ، یا شما حق نون و نمکو رعایت میکنین و بیخیال من میشین . یا اینکه پولا رو میبرین و آبروتونو باهاش تاخت میزنین .
- : خاک بر سرت هوشنگ . خااااااااااااااااااک . اگه تو بمیری بهتره از اینکه اینجوری ضایع بشی . بشین بریم بینیم . تو هم برو گمشو پسر که نمیخوام ریخت نحستو ببینم .
* : اینا که دارین میگین خیلی حرفای بدیه . برای شما زشته از همچین الفاظی استفاده کنین .
- : برو گمشو تا با همین چاقو نصفت نکردم
*********************************************************
داستان نوشته دوست خوبم اقای ابوذر سرگلذهی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط شهاب  | 

از این به بعد بجای اینکه بنویسید لطفاً من را بشوید این کا رو کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط آذر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط شهاب  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط شهاب  |