نون و نمک
عجیب شبی بود . حس راه رفتن تموم تنمو پر کرده بود . نمیشد جلوشو بگیرم ، باید راه میرفتم تا خالی بشم . احتیاج به چند ساعت پیدا روی و فکر کردن تو تنهایی داشتم . لباس پوشیدم و زدم بیرون ، یه خیابون خلوت و نیمه تاریک برای اینکار میشناختم . بین راه از مغازه یه بسته چیپس خریدم . یه حسی بهم میگفت تو این وضعیت میچسبه . ده دقیقه ای راه رفتم تا به همون خیابون رسیدم . امشب از همیشه خلوت تر بود . یه لحظه ترسیدم که نکنه کسی بلا ملایی سرم بیاره ولی اختیار پاهام دست خودم نبود ، میرفتن و منو با خودش میبردن . نیم ساعتی راه رفتم . چیپسم داشت تموم میشد . اووووووووووووو ، نه نه نه نه . این موتوریا ، زیاد دوستانه نزدیک نمیشن . یعنی با اون چاقوی 30 سانتی میخوان چکار کنن . برای پیدا کردن جواب سوالم زیاد معطل نموندم .
- : ببین پسر ، دو حالت داره . یا خودت به زبون خوش همه پولاتو میدی به ما یا با همین چاقو نصفت میکنیم و پولاتو میبریم .
خداییش اگه چاقو هم نداشتن از ترس اون سبیل چنگیزیشون که به سبک لوطیای قدیم درست کرده بودن همه پولامو دو دستی میدادم بهشون .
* : خیل خوب بابا چرا خشونت . چشم . خودم میدم خدمتتون . فقط از اونجایی که من هیچوقت همه پولامو تو یه جیب نمیذارم ، شما باید لطف کنین و این بسته چیپسو نگه دارین تا من پولامو از همه جیبا در بیارم .
- : بده من ببینم . بیا هوشنگ تو هم بخور . فکر کنم برای آقا پسر اشتهایی نمونده باشه .
* : بهتون پیشنهاد میکنم اونو نخورین که بعدا پشیمون نشین .
- : کارتو بکن بچه . این غلطا به تو نیموده . ( یک دقیقه بعد همه پولا جمع شده بود )
* : بفرمایین تموم شد . همه رو جمع کردم . فقط یه مشکلی هست .
- : بنال بینم مشکلت چیه .
* : شما نمیتونین پولامو ببرین .
- : یعنی چی که نمیتونیم ؟ نکنه تو مردنی میخوای جلومونو بگیری .
* : نه آقا من سگ کی باشم که بخوام جلو شما رو بگیرم . شما خوتون جلو خودتون گرفتین .
- : چی میگی بچه ؟
* : ببینین آقایون ، از اون سبیل قشنگتون معلومه که اهل مرام و معرفت و لوطی گری هستین .
- : آره .
* : از همون سبیل قشنگتون هم معلومه که معنی نون و نمکو میفهمین .
- : آره .
* : خوب از اونجایی که شما چیپس منو خوردین و اون چیپس سرشار از نمک بود حالا دو حالت پیش میاد ، یا شما حق نون و نمکو رعایت میکنین و بیخیال من میشین . یا اینکه پولا رو میبرین و آبروتونو باهاش تاخت میزنین .
- : خاک بر سرت هوشنگ . خااااااااااااااااااک . اگه تو بمیری بهتره از اینکه اینجوری ضایع بشی . بشین بریم بینیم . تو هم برو گمشو پسر که نمیخوام ریخت نحستو ببینم .
* : اینا که دارین میگین خیلی حرفای بدیه . برای شما زشته از همچین الفاظی استفاده کنین .
- : برو گمشو تا با همین چاقو نصفت نکردم
*********************************************************
داستان نوشته دوست خوبم اقای ابوذر سرگلذهی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط شهاب
|
