تبليغاتX
زنگ تفریح - تقدیر خدا

زنگ تفریح

هرچی تو خواب میدیدی اینجا پیدا میشه

تقدیر خدا

اره تصمیم گیری براش خیلی سخت شده بود . نمیدونست چه کاری درسته . خیلی وقت بود باهاش حرف میزد و فکر میکرد کاملا اونو میشناسه اما هنوز هم دودل بود . مطمئن نبود که رفتن سرقرار کار درستیه یا نه . چند روز بود که به این موضوع فکر میکرد ولی به نتیجه نمیرسید . آخه تا حالا با هیچکدوم از دوستای اینترنتیش قرار ملاقات نگذاشته بود . اما اینبار موضوع کاملا جدی بود . اون بهش قول ازدواج داده بود . باید درست تصمیم میگرفت . صحبت یک عمر زندگی بود . طبق چیزایی که بهش گفته بود ، اون یه پسر 25 ساله ، مهندس معدن ، با شغل ثابت و حقوق ماهی 400 هزار تومن بود . این میتونست هر کسی رو وسوسه کنه . شرایطش عالی بود . میشد به تشکیل یه زندگی موفق امیدوار بود . هرچقدر که زمان میگذشت به موقع قرارشون نزدیکتر میشد ، ولی هنوز تصمیم نگرفته بود که چکار میخواد بکنه . بالاخره یه فکری توی ذهنش جرقه زد . باید سرنوشت خودشو به بهترین کسی که میشناخت واگذار میکرد . رفت توی اتاق و درو بست . نشست رو به قبله و شروع کرد با خدای خودش به حرف زدن :" خدایا تو قابل اعتمادترین فرد زندگیم هستی ، میخوام خودم و سرنوشتمو در اختیارت قرار بدم ، میخوام خودمو به خودت بسپرم ، میخوام ازت خواهش کنم که کمک کنی ، اگه میدونی که خیر من توی رفتن سر این قراره کمکم کن ، و اگه خیرم توی نرفتنه جلومو بگیر و اجازه رفتن بهم نده ." .
خیلی سبک و راحت شده بود . خیالش راحت بود که خدا هواشو داره و نمیذاره به دردسر بیفته . لباسشو به تن کرد و ملایم ترین عطری که داشت به خودش زد ، آماده رفتن شده بود ، کفشاشو پوشید . داشت از پله ها پایین میرفت که یک دفعه ،" آخ پام ،آی ی ی ی ی پام . مامان کمکم کن ، فکر کنم پام پیچ خورده ، منو ببر خونه "
مدیر کافی شاپ از اینکه این مرد اینهمه مدت اونجا نشسته تعجب کرده بود ، حدود دو ساعتی میشد که اونجا بود ، با دسته گلی که حالا دیگه داشت پلاسیده میشد . 
یه گوشه دیگه ی همون شهر ، یه دختر از مامنش پرسید " مامان ، بابا خیلی بده ، من دوهفته منتظر امروز بودم تا منو ببره سینما ، پس چرا به قولش عمل نکرد ؟ "
و مادر در جواب دخترش گفت " نه دخترم ، بابا مرد خوبیه ، ولی امروز از شرکت بهش زنگ زدن و گفتن باید بره اونجا ، یه جلسه اظطراری بود ."!!!!!!
***********************************************************
به دلایل فوق امنیتی از آوردن نام نویسنده معذوریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط شهاب  |