هشتمین پسر
« هشتمين پسر»
آلتاي محمدوف
نهمين پسرش در کوره می دميد . عمو مرسل در حاليکه نعل گداخته را صاف و هموار می کرد ، خطاب به شاگرد خود گفت :
- غيبعلی ! ..
- بله ، استاد ...
- غيبعلی ، اگر خداوند به جاي پسر بی فراست به آدم دختر کوري می داد ، بهتر بود .
.. ؟ -
- چرا ساکتی ، غيبعلی ؟
- درست می فرماييد ، استاد .
- غيبعلی ، منظورم اين است که اگر خداوند به جاي پسر بی فراست يک تکه سنگ به آدم
می داد ، بهتر بود ! خيلی بهتر بود .
- استاد ، باز هم شما ...
نهمين پسر می دمد و در اين ضمن صحبت از هشتمين پسر است . اين صحبت تازگی ندارد .
از روزي که غيبعلی شاگرد استاد مرسل شده است ، گاه و بيگاه اين صحبت را می شنود . اگر هر روز هم نباشد ، لااقل هفته اي يک بار استاد از هشتمين پسر خود شکوه و شکايت می کند.
زمانی استاد مرسل همانا به اين پسر خود اميد فراوانی داشت . ولی عاقبت چه شد ؟ فقط موجب بدبختی او شد . بقول معروف ، اين هشتمين پسر قلب او را در آتش کباب کرد .
هشتمين پسر فقط و فقط يک فوتباليست شد که روي پيراهنش شماره ٧ زده بودند . مرسل به هيچ وجه نمی توانست اين گناه او را ببخشد . در چنين زمانی که در جهان همه درس می خواندند ، همه براي خود پيشه آبرومندي بر می گزيدند ، توفيق هشتمين پسر او در ميدان فوتبال به دنبال توپ می دويد و مردم به او نگاه می کردند ، سوت می زدند و نعره می کشيدند
هر هفت پسر من در اين جهان پهناور براي خود جايی يافته اند » : استاد مرسل فکر می کرد
« ... ، و فقط هشتمی احمق از آب در آمده است
وقتی مرسل جلوي کوره فروزان به پسر خود می انديشيد ، مانند آهن گداخته سرخ می شد . در اين دقايق مرسل اغلب به ياد پدر خود می افتاد که در تمام عمر در فقر و بی نوايی به سر برد و جز کشيدن بار سنگين بر دوش ناتوانش کار ديگري نمی کرد . خلاصه کلام ، پدرش باربر بود . مرسل اين را نيز به ياد می آورد که چطور پدر بيچاره اش او را نزد استاد رمضان به شاگردي گذاشت . در آن زمان بسياري فکر می کردند که مرسل هم باربر خواهد شد ، ولی يک روز پدر دست پسر خود را گرفت و او را نزد مرحوم استاد رمضان برد و گفت :
- رمضان ، او را آدم کن ! من هر چه کوشيدم آدم نشدم ، بگذار اقلاً او آدم بشود .
و با دستان لرزان از جيب خود کيسه خاکستري رنگ را بيرون آورد و ده سکه طلاي پنج روبلی از آن در آورد
مرسل تا آن وقت هرگز نزد پدر خود آن همه پول نديده بود . به اين دليل فکر کرد پدرم اين همه پول دارد پس چرا براي مادرم روسري نوي نمی خرد ؟ چرا ما با شکم نيم گرسنه می خوابيم ؟ .. دليل همه اينها چيست
مرسل از خود می پرسيد و براي پرسشهاي خود جوابی نمی يافت
در اين ضمن استاد رمضان سکه هاي طلا را با کمال ميل تحويل گرفت ، آنها را توي کيسه پول گلدوزي شده خود گذاشت و گفت :
- پدر من هم يک وقتی همينطور پول داد ...
او اين جمله را با چنان قيافه اي گفت که گويی مرتکب گناهی شده است .
مرسل در حدود دو سال نزد استاد رمضان کارکرد و پس از دو سال پهلوي دکان او براي خود يک دکان آهنگري باز کرد .
وقتی مرسل آهنگر شد ، پدرش از فرط خوشحالی در پوست نمی گنجيد :
- پسر جان ، آرزوهاي من برآورده شد . اگر هم بميرم ، بی غم و اندوه خواهم مرد . صنعت بازوبند زرينی است که وقتی به بازوي خود بستی هميشه نيرومندي ... بايد فرزندان تو هم اين صنعت را فرا گيرند . خلاصه پسر جان ، در جهان چيزي گرانبها تر از صنعت وجود ندارد .
آن زمان عصر ارابه و اسب و الاغ بود ، روزي نبود که آهنگر بيکار بماند و مرسل بی اراده زندگی خود را با زندگی پدرش مقايسه می کرد . و البته شاد و خرم می شد . نمی توانست شاد نشود . زيرا مرسل از چنگال فقر و نيازمندي رهايی يافته بود . از استاد رمضان نيز سپاسگذار بود ، زيرا استاد رمضان اين نعمت را به او ارزانی داشته بود .
مرسل زن گرفت . نخستين فرزندش پسر بود . صاحب يک پسر ديگر هم شد . مرسل آرزويی در سر می پروراند که حد و اندازه نداشت بگذار پروردگار پانزده پسر به من ارزانی دارد هر يک از آنها را آدم خواهم کرد.
مرسل می خواست که نخستين پسرش حتماً آهنگر بشود . دومی بايد سلمانی بشود و دم دروازه آرايشگاهی باز کند . پهلوي او پسر ديگرش بايد براي خود کارگاه دوزندگی سرچه بازار تأسيس کند . و پسرانی که بعداً به دنيا خواهند آمد بايد ساعت ساز و کفاش و زرگر بشوند .
بدين ترتيب پسرا ن مرسل سرتا سر بازار را به تصرف در می آوردند . مرسل به دانش آموزان بک زاده و بازرگان زاده می نگريست ، آه می کشيد ، ولی حتی جسارت نمی کرد آرزوي تحصيل فرزندان خود را در سر بپروراند ، زيرا می دانست که اين کار براي او غير ممکن است .
او آرزو داشت و نه فقط آرزو داشت ، بلکه سوگند خورد که پسران خود را مرد کار تربيت کند . و وقتی با پتک به آهن گداخته می کوبيد ، تصور می رفت که حتماً آرزوهايش برآورده خواهد شد
بر آن بود که تمام آنچه فکر کرده است ، در حدود امکانات او می باشد . ولی معلوم می شود برآوردن آرزو چندان آسان هم نيست . گاهی آرزو غير قابل دسترسی است .
سيماي جهان تغيير يافت ... اشخاص تازه با پيراهن نظامی و شلوار گاليفه آمدند و همه بچه ها را به مدرسه بردند . اين واقعاً معجزه بود ! مرسل می ترسيد که يک نفر يخه او را بگيرد و شهريه مدرسه پسرانش را از او بخواهد و با آنها را با آبروريزي از مدرسه بيرون کنند . به اين دليل با وجود اينکه پسرانش به مدرسه می رفتند ، پنهانی به آنها آهنگري می آموخت . پسران می بايست پس از ياد گرفتن درسهاي خود ، به دکان آهنگري پدر بروند . خدا را شکر که بچه هاي مرسل خوب درس می خواندند. ولی اگر کسی از آنها تعريف می کرد ، مرسل با تعجب می گفت :
- چرا نبايد خوب درس بخوانند ؟ مدرسه که از ما شهريه نمی خواهد ! چطور آنها جرأت می کنند در چنين مدرسه اي بد درس بخوانند ؟ ..
وقتی صحبت از پول می شد ، عمو مرسل احساس تشويش و اضطرابی می کرد . می ترسيد که زمانی پول تحصيل بچه هايش را از او طلب کنند ، ولی چنين اتفاقی نيفتاد . بعلاوه هم خود او و هم زنش را به کلاسهاي مبارزه با بی سوادي بردند و خواندن را به آنها آموختند . اين نيز مجانی بود . پسر بزرگش ظهيرالدين بسيار زياد درس خواند . ده سال در گنجه ، پنج سال درباکو و باز هم پنج سال در مسکو تحصيل کرد و معجزه ايي رخ داد..
ادامه دارد...
