تبليغاتX
زنگ تفریح - هشتمین پسر

زنگ تفریح

هرچی تو خواب میدیدی اینجا پیدا میشه

هشتمین پسر

ادامه از قسمت اول

پسر بزرگ مرسل را به سفارت شوروي در يکی از کشورهاي خاور فرستادند . مرسل باور نکرد که پسر او ممکن است کارمند مسئولی در سفارتخانه باشد

پسر من کنسول است ؟ نه ، لابد پسر من نيست ، بلکه از آسمان نازل شده است.

دومين پسرش فرخ در مسکو ماند . او در انستيتوي انرژي اتمی کار می کند . سومين پسرش صلاح نيز به گنجه برنگشت . او دانشکده مهندسی ساختمان را تمام کرد و مهندس شد و حالا در براتسک کار می کند . دو پسر مرسل پزشک شدند و در باکو مانده اند و آنجا کار می کنند ششمين پسرش مدير مدرسه ده است . هفتمين آنها در دانشگاه درس می دهد . نهمين ، يعنی

آخرين آنها فعلاً در دبيرستان درس می خواند ...

ولی اين هشتمين که کمر مرا شکسته است ، توي ميدان دنبال توپ می دود وقتی توفيق که در دبيرستان بسيار خوب درس می خواند ، گاه و بيگاهی به کارگاه آهنگري پدر می آمد و با چکش به سندان می کوبيد ، مرسل زير چشمی به او نگاه می کرد و نمی دانست از شادي چه بگويد . در زير ضربات دقيق چکش توفيق آهن گداخته چون موم نرم بود مرسل به عضلات برجسته او می نگريست و فکر می کرد :

مثل اينکه اين پسرم از همه عاقل تر خواهد شد . البته ، به استثناي پسر کنسولم . آن پسرم با هوش و با فراست است ...

ولی نکند بازوانش نيرومند اما عقلش ضعيف باشد ؟ خدا نکند

گاهی استاد مرسل پتک را به کناري می گذاشت ، عرق جبينش را پاک می کرد ، به فکر فرو می رفت و مدت زيادي به آتش سرخ می نگريست ...

بله ، اين پسر عاقل و کاردان وقتی دبيرستان را به پايان رساند به دانشکده نرفت ، شروع به کار کرد و هر ماه حقوق نسبتاً خوبی را که می گيرد به خانه می آورد و به مادرش می دهد .

مرسل تعجب کرد و با خود غر می زد :

مگر من مرده ام که توفيق تحصيلات عالی نداشته باشد ؟ تازه چه کاري هم می کند ؟ توي  ميدان دنبال توپ می دود ! شايد عقل مردم کم شده است که براي اين کار به او اينهمه پول می دهند ؟ نه ، اينطور نبايد باشد . ممکن نيست گاهی اتفاق می افتاد که توفيق سه چهار روز به خانه نمی آمد و مرسل از زن خودش می

پرسيد :

- پسرت کجاست ؟

- رژيم گرفته است .

- رژيم ديگر چيست؟

  آخرين يعنی نهمين پسر داخل صحبت می شد :

- او بايد قبل از مسابقه چند روزي تمرين بکند ...

- بر شيطان لعنت !

گاهی اتفاق می افتاد که هشتمين پسر پانزده روز و حتی يک ماه غيبش می زد .

مرسل از نهمين پسر خود می پرسيد :

- برادرت کجاست ؟

- در قره غنده .

- در قره غنده چه غلطی می کند ؟

- براي مسابقه رفته است .

- بر شيطان لعنت !

مدتی می گذرد و باز مرسل می پرسد :

- برادرت کجاست ؟

- در سمرقند .

- حالا ديگر کجا رفته است ؟

- حالا به عشق آباد رفته است .

- اين ويلان و سرگردان آنجا چکار می کند ؟

- بازي می کند .

- بر شيطان لعنت !

گاهی مادر غيبعلی در ماه بيش از شش بار بيمار می شد و غيبعلی به بهانه پيدا کردن دواي لازم مدتی به غروب آفتاب مانده می زد به چاک . در همين روز نهمين پسر هم حتماً يک کار واجبی داشت ...

در اين روزها طرف عصر همه آرايشگاهها ، مغازه ها و دکانها بسته می شد . استاد مرسل تعجب می کرد که چه شده ، چه اتفاقی افتاده است ؟

او می پرسيد :

- اينها کجا هستند ؟

- رفته اند فوتبال تماشا کنند .

- بر شيطان لعنت !

در اين روزها شهر خلوت می شد . معلوم نبود مردم کجا رفته بودند و همه جا را سکوت و خاموشی فرا می گرفت ، گاهی صدای(شوت کن!) به گوش می رسيد  تمام اينها به نظر مرسل عجيب به نظر می آمد.

گاهی اتفاق می افتاد که يکی از سلمانيها نزد مرسل می آمد و می گفت :

- مرسل ، ديروز پسر تو دو تا گل زد !

- کاش سرش را به سنگ می زد .

- ای ، استاد ! ..

بر استاد تو هم لعنت !

بايد گفت که مرسل در تمام عمر خود يک بار هم پسران خود را نزده بود . و حتی يک کلمه حرف ناملايم به آنها نگفته بود ... فقط هشتمين پسر خود را يک تنبيه جدي کرده بود : با او حرف نمی زد ... شبها سر شام وقتی توفيق در خانه بود ، مرسل به همسر خود زهرا خطاب می کرد و می گفت :

- به او بگو که يک ذره سر عقل بيايد .

در اين موارد توفيق هم بدون اينکه به پدر نگاه کند ، خطاب به مادر خود می گفت :

- به او بگو که عقل من سر جاش است .

پدر دست بردار نبود :

- به او بگو که عقل در سر است ، نه در پا ...

توفيق هم کنايه او را بی جواب نمی گذاشت :

- به او بگو که پاي تندرو به عقل سر خللی نمی رساند .

- به او بگو که لجبازي را کنار بگذارد و برود دانشکده درس بخواند .

- مامان ، به او بگو که غيابی در دانشکده تربيت بدنی درس می خوانم .

- به او بگو وقتی بخواهد زن بگيرد ، در اين شهر هيچکس دخترش را به او نخواهد داد .

- به او بگو که دختر هر يک از هواخواهان تيم ما را بخواهد به او خواهد داد .

- بر شيطان لعنت !

اگر اين  درد و غم توفيق مرسل را رنج و آزار می داد . تمام اميد او به پسر کنسولش بود

پسرم يک بار با توفيق صحبت کند ، توفيق حتماً سر عقل می آيد . پسر کنسولم جهان و نشيب و فراز و زير و روي آن را به خوبی می شناسد و می داند .

به زودي پسر عزيزم ، پسر کنسولم می آيد . در آخرين نامه وعده داده بود که براي يک ماه استراحت خواهد آمد ...

همچنان ادامه دارد...

 

از خدا که پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، منم همچينی با مرسل موافقم!! شما  چطور؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط آذر  |