تبليغاتX
زنگ تفریح - هشتمین پسر

زنگ تفریح

هرچی تو خواب میدیدی اینجا پیدا میشه

هشتمین پسر

قسمت سوم(قسمت آخر)

مرسل به طور روشن ظهيرالدين را در نظر مجسم می کند که در را می گشايد و از در وارد می شود . مرسل قوچ را جلوي پاي نخستين فرزند خود به زمين می زند و قربان می کند آه ، چه خوب می شد اگر زودتر می آمد...

- غيبعلی !

- بله ، استاد !

- غيبعلی ، چرا تمام کارهاي دنيا بر عکس است ؟ ..

- بله ، استاد ، بله ! ..

خود مرسل شروع به دميدن کرد . جرقه آتشی از کوره روي پاي غيبعلی افتاد و انگشتش را سوزاند . پسرک پاي خود را با دست محکم گرفت و روي پاي ديگر شروع به پريدن کرد .

- چه شد غيبعلی ؟

- سوختم ، استاد ، سوختم !

- آخر مگر با کفش باز هم می شود آهنگري کرد ؟ بر شيطان لعنت ! ..

غيبعلی آرام گرفت ، نگاهی پوزش آميز به استاد مرسل انداخت و گفت :

- استاد ، امروز من کمی زودتر می روم . باز هم بايد براي مادر دوا بخرم .

- مگر مادرت هنوز خوب نشده است ؟

- نخير ، استاد ، نخير !

- عيب ندارد ، برو ... خدا او را شفا بدهد !

در همين آن نهمين پسر مرسل مثل تير به داخل کارگاه پريد و گفت :

- پاپا ، مژده بده ! ظهيرالدين آمده است !

- هر مژده اي بخواهی می دهم ! غيبعلی ، من رفتم ! دکان را جمع و جور کن ، بعد برو دنبال دوا براي مادرت ...

مرسل پيشبند خود را باز کرد ، به گوشه اي انداخت و خطاب به پسر خود گفت :

- يک تاکسی صدا کن .

- پدر جان ، حالا نمی شود تاکسی پيدا کرد .

- چرا نمی شود ؟

- براي اينکه امروز مسابقه فوتبال است .

- بر شيطان لعنت ! .. حالا همه چيز را به ظهيرالدين می گويم . او برادر فوتباليست تو را يک گوشمالی حسابی می دهد ! ..

نهمين پسر لبخند زد .

پدر و پسر کنار جوي خيابان راه می رفتند . مرسل بسيار عجله داشت . می خواست هر چه    زودتر پسر خود را ببيند  در راه خانه پيش خود فکر می کرد از در عقب به حياط می روم . شاخهاي قوچ را می گيرم و پيش پاي پسرم سر می برم . بعد يک ماه تمام صحبت خواهيم کرد يک ماشين ولگاي آبی رنگ ايستاد ، جوانی نيرومند سر خود را بيرون آورد و گفت :

-عمو مرسل ، اگر به مسابقه فوتبال می رويد ، بفرماييد سوار بشويد .

- چه فوتبالی ! اگر می توانی ما را تا خانه ببر .

جوان نگاهی به ساعت انداخت و گفت :

- چه می شود کرد ، بفرماييد سوار شويد . آخر شما پدر توفيق هستيد ...

اگر اين حرف را موقع ديگري به مرسل می زدند ، سوار ماشين نمی شد ، ولی حالا می خواست هر چه زودتر ظهيرالدين را ببيند .

- استاد ، اگر پسر شما يک گل بزند ، من يک مهمانی بزرگ خواهم برد .

- کاش اين آخرين گلش باشد !

- چرا ، استاد ؟

- از امروز به بعد ديگر او را دنبال توپ نخواهيد ديد . تله گذار آمده است !

- چه تله اي ، استاد ؟

- اگر خدا بخواهد می بينيد .

به خانه رسيدند . مرسل به طرف در عقب حياط رفت . ظهيرالدين در باغ قدم می زد . همينکه پدر خود را ديد بطرف او دويد . آنها يکديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند .

مرسل خود را از آغوش پسرش بيرون آورد تا برود قوچ را سر ببرد . اما ظهيرالدين نگذاشت و گفت :

- لازم نيست ، پدر جان ! زود لباست را عوض کن برويم .

- کجا برويم ؟

- به مسابقه فوتبال .

- کجا ؟ !

- به مسابقه فوتبال ، پدر جان ! من می بايست دو روز ديرتر می آمدم . به خاطر اين مسابقه دو روز زودتر با هواپيما آمدم . می خواهم ببينم برادرم چطور بازي می کند .

مرسل باور نمی کرد که گوشش درست شنيده است . با حيرت و تعجب پلکهاي خود را به هم می زد .

- چرا ايستاده اي پدر جان ؟ زودتر برو لباست را عوض کن ...

مرسل پیش خود فکر کرد: وقتی ديدي همه ديوانه شده اند ، تو هم ديوانه بشو ..

- زهرا ، آي زهرا ! آن کت و شلوار مرا بيار !

- اي مرد ، توي اين هواي گرم چه کت و شلواري ؟!

- بيار! بايد بپوشم .

- کت و شلواري را که سی سال پيش دوخته اي ، حالا می خواهی بپوشی ؟ !

- بده ، می خواهم بپوشم !

زن مرسل کت و شلوار را که بوي نفتالين می داد ، از صندوق بيرون آورد و مشغول اتو کردن آن شد . در اين ضمن مرسل دستهاي خود را به سنگهاي لب حوض می ماليد و می شست . پيراهن سفيدي پوشيد . کت و شلوار ، با آن شلوار کاملاً تنگ ، خيلی خوب به عمو مرسل می

آمد. پسر کنسولش به شوخی گفت :

- پدر جان ، کت و شلوار تو درست مثل کت و شلوار ژيگولوهاست !

استاد مرسل به اطراف نگاه کرد تا ببيند زنش در آن نزديکيها نيست . وقتی يقين کرد که زهرا خاله نيست ، با شيظنت به پسر خود چشمک زد و گفت :

- اين کت و شلوار سرگذشت طويل و درازي دارد . اين کت و شلوار را مرحوم مشهدي براي من دوخت ... مرحوم کربلايی يعقوب چند بار مرا براي کيف و گردش به تفليس برد . اين کت و شلوار را براي من دوختند تا با آن به تفليس بروم ... من حاضرم ، پسر جان .

آنها سوار تاکسی اي که نهمين پسر استاد مرسل صدا کرده بود، شدند .

مرسل با خود فکر می کرد که با اينکه به مسابقه فوتبال می رود ، ولی شب حتماً با پسر کنسولش راجع به توفيق صحبت خواهد کرد .

براي آنکه داخل ورزشگاه بشوند ، مجبور شدند در صف درازي بايستند . مرسل تعجب می  می کرد پروردگارا ، چقدر آدم اينجاست ! پزشکها اينجا هستند ، سلمانيها اينجا هستند  رؤساي فروشگاهها اينجا هستند . حتی همه پاسبانها هم اينجا هستند ناگهان مرسل در ميان توده مردم غيبعلی را ديد که می کوشيد بدون رعايت نوبت وارد ورزشگاه بشود .

- غيبعلی !

- بله ، استاد !

- غيبعلی ! مگراينجا دواخانه است ؟ ! مگر دواي مادر بيمار تو را اينجا می فروشند ؟ !

غيبعلی با تعجب به کت و شلوار پلو خوري استاد نگاه کرد و گفت :

- استاد ، مادرم بيمار نيست ، من بيمارم ، همه آدمهايی که اينجا می بينيد ، بيمارند . انشاالله ، اين بيماري به شما هم سرايت می کند !

- خفه شو ، غيبعلی ، بيا با ما برويم .

- استاد ، به محض اينکه وارد شديد ، خواهيد ديد که اين بيماري چقدر مسري است !

در ورزشگاه جاي سوزن انداختن نبود . همه به مرسل و پسرانش تعارف می کردند که پهلوي آنها بنشينند . نهمين پسرش کسانی را که کمی بالاتر نشسته بودند ، نشان داد و گفت :

- پاپا ، نگاه کن ، بزرگان شهر ما هم اين بيماري را دارند .

پدر و پسران در نزديک تريبون مرکزي نشستند . به شروع مسابقه خيلی کم مانده بود .بيست و دو جوان با پيراهنهاي ورزش آبی و سرخ به ميدان آمدند و توپ را به هم پاس می دادند .

نهمين پسر مرسل جوانی را که روي پيراهن ورزش او شماره  7نوشته بود ، نشان داد و گفت :

- ببين ، اين توفيق است .

- شما به اين می گوييد مسابقه ؟ !

- نه ، پدر جان ، اين هنوز نرمش است .

- نرمش ديگر چيست ؟

- وقتی آدم از خواب بيدار می شود حرکاتی می کند که بدنش کمی نرم بشود . نرمش هم يک چيزي مثل آن است .

- بر شيطان لعنت ! ..

پسر بزرگ قواعد مسابقه را براي پدر خود توضيح داد.

داور سوت زد و مسابقه شروع شد . جز عمو مرسل همه به بازي چشم دوخته بودند . مرسل نمی فهميد چرا هر بيست و دو بازيکن تمام دقت خود را متوجه توپ کرده اند . آهنگر کوشيد از پسران خود بپرسد ، ولی آنها چنان سرگرم تماشاي بازي بودند که جواب ندادند .

استاد مرسل که هم صحبتی نيافت ، ناچار به تماشاي بازيکنان مشغول شد .

وقتی بازيکنان پيراهن سرخ ، توپ را به نزديک دروازه حريف آوردند ، صداي «شوت کن» بلند شد . مرسل می شنيد که چطور مردم در اطراف او نعره می کشند :

- توفيق ، زود باش !

- توفيق ، شوت کن !

- آهنگرزاده ، خودت شوت کن !

اين نعره ها و فريادها سبب شد که عمو مرسل با علاقه و توجه بيشتري به توپ چشم بدوزد .

هيچ يک از دو حريف هنوز گل نزده بود . از همه طرف صداي فرياد و نعره به گوش می رسید

- اي بابا ، امروز بچه ها ي ما اصلاً بازي نمی کنند !

- تا به بچه هاي ما يک گل نزنند ، آنطور که بايد بازي نمی کنند !

- آهنگرزاده امروز اصلاً نمی تواند بازي کند !

- از مدتها پيش بايد عذرش را می خواستند .

تا مرسل خواست سر خود را برگرداند و از کسی که فرياد می زد بپرسد ، چرا بايد عذر توفيق را بخواهند ، ديگري جواب داد :

- چی می گويی ، برادر جان ! توفيق بهترين بازيکن ماست ... ببين چقدر عالی بازي می کند.

مرسل آرام گرفت. درست موقعی که تايم اول داشت تمام می شد ، تيم مهمان يک گل زد .

- حالا بازي واقعی شروع می شود .

صداي سوت داور بلند شد و بازيکنان عرق ريزان براي استراحت رفتند .

يکی فرياد زد :

- نان گنجه حرامتان باشد !

عمو مرسل به پسران خود نگاه کرد ، هر دو غمگين و افسرده بودند .

- چرا اينقدر غمگينيد ؟

- چرا نبايد غمگين باشيم ؟ آخر داريم می بازيم .

- بگوييد ببينم آن برادرتان کجاست تا بروم به او بگويم دو تا گل بزند . بعد از اينکه من گفتم، چطور جسارت خواهد کرد ، نزند !

قيافه برادرها باز شد .

در تايم دوم بازي گرم شد . توپ زود به زود به توفيق پاس داده می شد . او به دروازه حريف نزديک می شد و به رفقاي خود پاس می داد ، ولی آنها نمی توانستند گل بزنند .

- خودت بزن ! ! !

عمو مرسل نتوانست خودداري کند و ناگهان فرياد زد :

- ده ، خودت بزن ! - و چنانکه گويی از خواب بيدار شده است ، از ترس اينکه همه به او می خندند به اطراف نگاه کرد . ولی هر کسی سرگرم کار خود بود .

توفيق دوباره به دروازه حريف نزديک شد .

- خودت بزن !

توفيق شوت کرد . توپ از بالاي دروازه گذشت .

مرسل فرياد زد :

- کاش آن پايت می شکست ! بايد پاهاي تو را نعل کرد .

باز هم توپ جلوي پاي توفيق است . از يک نفر می گذرد ...

- ببين چکار می کند ...

و ناگهان توفيق از نو جلو دروازه حريف ظاهر شد ...

- شوت کن !

- شوت کن !

و عمو مرسل هم فرياد زد :

- خودت شوت کن ! اگر گل بزنی يک قوچ جلو پات قربانی می کنم .

در اين لحظه عمو مرسل همه چيز را فراموش کرده بود . فقط توپ و توفيق و دروازه حريف را می ديد ... شوت ! گلر خود را پرت می کند . ولی کار از کار گذشته و گل شده است .

ورزشگاه به جنبش در می آيد ، همه می خيزند و فرياد می زنند :

- آفرين آهنگرزاده ! بارک الله !

- هزار سال زنده باشی !

- قربان آن پات بروم !

- حتماً قوچ را جلو پات قربانی می کنم ! ..

دومين گل را بعد از پاسی که توفيق داد ، زدند . سومين گل را خود او زد ...

مرسل از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . دلش می خواست پر در بياورد ، بر فراز ورزشگاه به پرواز درآيد ، تا در ميدان فوتبال پايين بيايد و پسر خود را در آغوش بفشارد .

مسابقه به پايان رسيد . همه شاد و خندانند . سيل جمعيت در خيابانها جاري است . عمو مرسل هرگز اينهمه شاد و خرم نبوده است . دلش می خواهد هشتمين پسر خود را ببيند .

- نمی شود پدر جان ! در منزل خواهی ديد .

پيرمرد می پرسد :

- بگو ببينم ، از اين مسابقه ها زياد می شود ؟

- بله .

- پس چرا به من نمی گفتيد ؟ بر شيطان لعنت ! .. يک چنين چيز جالب و لذتبخشی هست و من توي خانه می نشينم ... غيبعلی !

- بله ، استاد !

- مادرت که ديگر بيمار نمی شود ؟

- نخير ، استاد ، نخير !

- غيبعلی !

- بله ، استاد !

- بعد از اين هر وقت دنبال دوا براي مادرت می روی ، مرا هم با خودت ببر

- چشم ، استاد !

- غيبعلی ، در هر تيم فوتبال چند تا بازيکن هست ؟

- يازده تا ، استاد .

- غيبعلی ، باور کن که اگر يازده پسر داشتم ، می گذاشتم همه شان فوتباليست بشوند !

 

 

پ ن 1- توفيق صد در صد پرسپولیسی بوده

پ ن 2- آبی ها هميشه سوراخن

پ ن 3- قرمزته

پ ن 4- توفيق هم وقتی سنش بالا رفت فوتبال رو بيخيال شد، مثل بعضی ها نبود

پ ن 5- هر چيزی اندازه ايی داره، زیادیش حال آدمو بهم میزنه، مثل وضیعت فوتبال که ديگه شورش در اومده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط آذر  |